محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

12

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

قلب و در تكلم در اين مقام به همزه ملينه تبديل مىيابد و در كتابت به حال خود مىماند و ديگرى ياى تعجب است اگر مخاطب حاضر باشد معروف خوانند و گويند تو مرد بدى و بسيار مرد بدى و اگر غايب باشد مجهول خوانند و گويند فلانى مرد بدى بوده و اين يارا اضافت نمىباشد و ديگرى ياى خطاب است همچو آمدى و گفتى و رفتى و اين نيز معروف مىباشد و ديگرى ياى لياقت است همچو خوردنى و برداشتنى و زدنى و كشتنى يعنى لايق خوردن و برداشتن و زدن و كشتن و اين نيز به همه حال نوشته مىشود و در اضافت به همزه ملينه تبديل مىيابد و ديگرى ياى تنكير است يعنى غير معلوم و اين در آخر كلمه در آيد كه آن چيز معلوم نباشد و افادهء وحدت نيز كند چنان كه گويند شخصى از فلان جا آمد و اسبى از طويله برد و رفت يعنى يك شخص نامعلوم آمد و يك اسب نامعلوم برد و رفت و اگر اضافت كنند يا موصوف سازند در اين هر دو صورت يا را ساقط بايد كرد و بايد گفت مرد رونده و اسب دونده و شمشير برنده و يار من و دوست تو و اگر درين دو صورت يا بنويسند بىاملا خواهد بود چه هرگاه اضافت و صفت متحقق شود مجال تنكير محال باشد به سبب اجتماع دو متنافى و ديگرى ياى تعظيم است چنان كه گويند فلانى مرديست يعنى مرد بزرگيست و ديگرى ياى اثبات صفت است چنان كه گويند تو مرد فاضلى و شاعرى و كاتبى و ديگرى يايى است كه افاده مصدر مىكند همچو سر بخشى و زر بخشى و مشك بيزى و گل ريزى كه به معنى سر بخشيدن و زر بخشيدن و مشك بيختن و گل ريختن باشد . فايدهء هفتم : در ذكر حروف و كلماتى كه به جهت حسن و زينت كلام مىآورند و در معنى دخلى ندارد مانند باى ابجد عموما همچو بگفت و برفت و نبگفت و نبرفت و بنشنيد يعنى گفت و رفت و نگفت و نشنيد و در جايى كه پيش از كلمهء بر و در باشد خصوصا همچو تيرش فرو شد به جگر برو نشست بسپر بر كه مراد باى بجگر و باى بسپرست و همچو داخل شد به شهر در و درآمد به خانه دركه مراد باى به شهر و باى به خانه است و بعضى اين با را باى زايده مىدانند چنان كه در فايده ششم گذشت و ديگرى بر چنان كه گويند برخواند و برگرفت و بررفت يعنى خواند و گفت و رفت و ديگرى فرا چنان كه گويند فرا رفتند و فرا آمدند و فرا گفتند و ديگرى مرهمچو مر او را و مر ترا و ديگرى خود چنان كه گويند من خود از شمايم و بر شما خود معلوم است و ديگرى همى چنان كه گويند همى رفتى و همىآمدى و همى گفتى و ديگرى در همچو دامن دركشيدن و سر در پيچيدن و ديگرى فرو همچو فرو ريخت و فرو خواند و فرو كوفت . فايدهء هشتم : در معانى حروف و كلماتى كه در آخر اسما و افعال به جهت حصول معانى گوناگون در آيند كلماتى كه افاده معنى خداوندى و صاحبى نمايد يكى مندست همچو خردمند و دانشمند و ديگرى كار همچو آمرزگار و ستمكار و سازگار و به معنى فاعل هم هست همچو خدمتكار و ديگرى ور همچو تاجور و هنرور و گاهى واو را به جهت تخفيف سازند همچو گنجور و رنجور و دستور و ديگرى وند همچو خداوند و كلماتى كه فايده بسيارى و انبوهى دهد يكى بار است همچو دريابار و رودبار و ديگرى زار همچو گلزار و لاله‌زار و ديگر سار همچو خاكسار و كوهسار و ديگرى ستان همچو گلستان و بوستان و ديگرى لاخ همچو سنگلاخ و ديولاخ و كلماتى كه معنى شبه و مانند بخشد يكى ديس است به كسر دال ابجد و تحتانى مجهول و ديگرى دس به فتح دال ابجد و ديگرى وان و ديگرى ون و ديگرى آسا و ديگرى سان و ديگرى سار و ديگرى پش و ديگرى فش و ديگرى وش و كلماتى كه افاده فاعليت كند يكى گراست همچو شمشيرگر و كاردگر و ديگرى آر همچو خريدار و پديدار و به معنى حاصل مصدر هم هست و خواهد آمد و ديگرى همچو افتان و خيزان و حروف كلماتى كه افاده معنى تصغير نمايد يكى كاف ساكن است همچو پسرك و دخترك و واو ساكن همچو پسر و دختر و ديگرى چه است به فتح جيم فارسى همچو باغچه و طاقچه و حروف و كلماتى كه مفيد معنى نسبت باشد يكى ياى نسبت است همچو فردوسى و انورى و سعدى و ديگرى ها همچو يك ساله و يك‌ماهه و يك روزه و زرينه و سيمينه و